در ساعت ده و سه دقیقه که عید شد
چون برف روی و چهره ی مادر سپید شد
وقتی صدای زنگِ در خانه آمد و...
وقتی تمام آرزویم نا پدید شد
در ساعت ده و سه دقیقه جهان من
از کودکی در آمد و شکلی جدید شد
مثل غروب جمعه دلم باز پر کشید
وقتی خبر رسید که بابا شهید شد.
با تو تمام شهر آهنگ می شود
سمفونی یی قشنگ و هماهنگ می شود
جاری شبیه بانوی آن سوی آسمان
زیبا شبیه ساحلی از سنگ می شود
ساعت به یاد آمدنت شاعرانه شد
دل ها برای دیدن تو تنگ می شود
بادَست و های هوی تو در شعر های من
در بین آسمان و زمین جنگ می شود
شاید کنارلحظه ای از چشم های تو
شاعر درون برکه ای صد رنگ می شود
یا در کنار یک پل متروک با صلیب
عاشق به شاعرانه ترین ننگ می شود.
حامد محققی