تبليغاتX
شعر
 
 
:: انجمن ادبی
 

 
 
 
 

غروب هم وقت خوبی بود

برای رفتن از

کنار جفتی که

عصا کش

لحظه هایی بود

که برای قدمی کوتاه

رد             را

در کنار لبهایش جا دادی

تا تو بمانی و

داغ یک بوسه

که بوی بوسه های شهریور را می داد

تا تو بمانی و

یک کوچه و صدای رفتن یک

عابر

یک جفت

یک مسافر

 

 عشق در ثانیه های اول بهار

می آید

با سطرهایی کوتاه تر

آنقدر که برای خیال ماهی

هم جای آسمان هم تنگ می شود

خیال سینه ام باز تر می شود

 

 

صدرا نظری

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:51 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

چه کسی می تواند بگوید تنهاست

باد؟

که می آورد خاک های دور را

 

خاک؟

که شمعدانی را نگه داشته در باد

 

بابا

امروز به خانمان آمد

با بوی سنگینی از غمها

بابا آب می خواست

برای آتشی که فرش ها را گرفته است

و زمانهایش را

من اما جز این دیوارهای نزدیک و اسباب گرم

و جز چشمی که همیشه مواظب گلدانهاست

که خشک نباشند و بطری ها و من

چیزی برای کم کردن باری

ندارم و اینها

هیچ کم نیست

این ها که به هم رسیده اند

و خدا

در همین رسیدن است که خداست

بابا خواب می خواهد

و نفسهایش صدا دار بیرون می آیند

مامان قلبش می زند

هنوز به گرده می کوبد

به جای مشت های کوچکم

که طغیانشان نسیم است

یکی رگ هایش درد نمی کند

نمی ترکد

نمی خورد به تیر

آرزو دارم برق قطع شود

برای ابد

شوک های خیابان ساکن شوند

سکوت

سر بدهد طبیعت را در انسان

و باد

باد عزیز

به هم بیاورد سر ها را

چنان که برای روشن نگه داشتن شمع

شادی

سرودن قلب است

می خواهم آنرا زمزمه کنم

با لبهای مادرم

 

مرضیه درویشی

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:50 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

یک صدا به من می گوید

رنده را بیاور

و حواس پرت تمام خود را

رنده می کنم توی رقص پیاز داغها

در این ماهی تابه هم همیشه داغ کسی را

با اشک می آورند

از گونه هایش پایین

روی لبم کبریت می گیرم و روی سرم پوست پیاز

با این همه مهمات هم نمی شود

بدون اشک از تو برید

و رفت، تق تق پای خودش را به سینه ات کوبید

آقا آمد

همه حاضر بودند

گفتند شهید

هواسم را جمع می کنم و تمام تک تکم را از رنده می کشم بیرون

تا صدا ها به تو بگویند

یادت باشد

حتماً مرا کمی به هم بزنی

 

                                                                                                                                 مهدی جمشیدی

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:49 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

حوادث غیر مترقبه

می زند

توی برجک تو

و تو بی حیا تر از گربه همسایه

قد علم کردی

با نگاه های کوتاه و زیر چشمی

نفس در سینه حبس می شود

قبل از آنکه ببینمت

تو را احساس کنم

لای انگشتانم

انگشتهایی که چند سال است

حتی سوز سرما را نمی فهمند

کم کم دنیای من خلاصه می شود

در یک پاراگراف تو؟

در یک پاراگراف بی کرانگیت

و تو خلاصه می شوی در یک لحظه ی کوتاه

که حتی ارزش فکر کردن هم نداشت.

 

 

آهای نیوتن

امشب راحت بخواب

دیگر از جاذبه خبری نیست

زمین گرد شده بود اندازه یک سیب کوچک

که هوا قورتش داد.

 

لیلا حدادی

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:48 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

بند میزنم

روی صورت عروسکهایم

شاید

دارا بیاید.

س.مسافر

 

سمیه اسلامی

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:47 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

بغضی غلیظ گلویم را شکافت،

و از زبانه های آتش چشمم،

قطره اشکی متولد شد،

سلام پرنده بارانی،

یاد تو،

چیزی شبیه قفس خیالی،

سالهاست که مرا در خود حبس کرده است.

 

 

 

منم،

مردی خیس از باران تنهایی،

جاماند در کویری خشک،

و تو جادو گر فاصله ها

چشمم راند و زد

بهانه ات تنها چتری بود که داشتم.

 

علی مهدی

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:46 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

با زاویه ای 45 درجه منحرف می شوند

تمام اجزای مرا عمودی

قطع می کنند

پاها،

شانه هایم می افتد بر سر دستهایم

نقطه ی گریز این همه پرسپکتیو

چشمان خاطی توست

که مودبانه قاتل شده است.

 

 

پرده اول

هفتصد کیلومتر فاصله است

تا این بوسه

از لبهای طولانی و سیاه جناب گراهام بل

به لبهای مختصر تو برسد

شهید می شود

پرده ی دوم

کسی نیست جنازه اش را هوا کند

تو فقط سکوت می کنی

تا من از خودم متنفر شوم

پرده ی سوم

وجود هر دو پایی در صحنه پیگرد قانونی دارد

پرده ی چهارمی وجود ندارد.

 

 

ندا قربانی

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:45 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

این شومینه هم

عجب چیز خوبی است

هم می شود به صرف چای

کسی را

 به خانه دعوت کرد

و هم به یاد قدیم

عکس دختری را

با لباس های نارنجی

روی پریز تلفن بگذاری

و هر روز

یکی از بوسه هایت را

به باد بدهی

تا چند شهر آنطرف تر

شعر تازه ای سروده شود

با تمام این احوال

هیچ چیز نمی تواند

دلتنگی های دختری را در برف بپوشاند

حجم زمین بزرگ تر شده است

و این

گاهی خلوت ماه را با آب

بر هم می زند

باید منتظر اتفاقی بود

که در پاییز می افتد

مثل برگ

 

 

«هانا سیفی»

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:44 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

در ساعت ده و سه دقیقه که عید شد

چون برف روی و چهره ی مادر سپید شد

وقتی صدای زنگِ در خانه آمد و...

وقتی تمام آرزویم نا پدید شد

در ساعت ده و سه دقیقه جهان من

از کودکی در آمد و شکلی جدید شد

مثل غروب جمعه دلم باز پر کشید

وقتی خبر رسید که بابا شهید شد.

 

با تو تمام شهر آهنگ می شود

سمفونی یی قشنگ و هماهنگ می شود

جاری شبیه بانوی آن سوی آسمان

زیبا شبیه ساحلی از سنگ می شود

ساعت به یاد آمدنت شاعرانه شد

دل ها برای دیدن تو تنگ می شود

بادَست و های هوی تو در شعر های من

در بین آسمان و زمین جنگ می شود

شاید کنارلحظه ای از چشم های تو

شاعر درون برکه ای صد رنگ می شود

یا در کنار یک پل متروک با صلیب

عاشق به شاعرانه ترین ننگ می شود.

 

                                                                                        حامد محققی

 

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:43 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

احساست می کنم

وقتی که به رگهایم تجاوز می کنی

صدایم زیر تر می شود

نگاهم را به زانو زدن مقابل با روانت عادت می دهم

لبهایم عاشق شدن را تمرین نمی کنند

و ملودی نفسهایم را به تو می سپارم

تا به رگهایم پیوند بزنی

بزن

این آغاز نتی است که اصلاً نوشته نشد.

 

 

 

 

پرواز می کنم

وقتی نگاهت نفسهایم را گرم می کند

به انتظار تولد لبهایت

کوچه پس کوچه های ذهنت را جارو می کشم

وقتی که نگاهم می کنی

و پیش تر که که نگاهم نمی کنی

جواب بی سوالی می شوم

و تو می مانی و چشمانی که روی لبهایت بستی

و آسمانی که لا به لای تو گم می شود.

                                                

 

 

                                                      ناهید خسروی

دانشجوی کارشناسی پرستاری

 

 

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم آذر 1385 | 16:42 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
:: لينک باکس