دستش به تبر رسیده می میرد
مجروح، به در رسیده می میرد
تو صبحی و من شبی که می داند:
شب تا به سحر رسیده می میرد
غمگین بودی، اگر چه می رقصیدی
شاید غم برگ را تو هم فهمیدی
آنروز لب چشمه نمی دانم، باد!
آهسته چه از درخت می پرسیدی
اسم تو را نوشت و قلبش دوباره سوخت
در دستهای بی رمقش شعرپاره سوخت
یک لحظه گر گرفت تمام نوشته هایش
شاعر، کنار عکس تو در فکر چاره سوخت
و ناگهان از دستشان تابوت افتاد
بر روی زانو، دختری، مبهوت افتاد
كوچه سکوتش را به سختی قورت می داد
از شاخه ای نازک دو تا شاتوت افتاد
می خواستم آسمان برایت باشم
مشتی پر کهکشان برایت باشم
ای کاش در این شلوغ خون و قاشق
می شد سر سفره نان برایت باشم!
مهرداد احمدی