بفرمایید!
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بی چرا تر کار عالم،عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سر مویی اگر با عاشقان دارد سر یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما
به بالایت قسم سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو می گویم و می گویند،کاری کن
که «می بینم» بگیرد جای «می گویند» های ما
نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود،امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما
و به همین سادگی قیصر، قیصر امین پور، پور امین شعر انقلاب هم رفت. همین چند روز پیش بود که با بچه های انجمن در مورد قیصر صحبت می کردیم، که شعرش چگونه است و … .
هر وقت سخن از شعر خوب می شد زبان به نامی جز قیصر نمی چرخید. این که شعر قیصر چگونه بود و از این حرف ها بماند برای آنها که اهل نقد اند و عالم شعر!
به هر ترتیب قیصر رفته است و "دلم را ورق می زنم/به دنبال نامی که گم شد".درچند روزی که از این اتفاق می گذرد کم کم معنای "…یک سطر در میان آزادم…" را می فهمم وشاید حتی شاید دلیل شادی اش را …. چون که او نیمه پر لیوان را می دید و ما نیمه خالی را...
نیمه پر لیوان
این روز ها که می گذرد
شادم
زیرا
یک سطر در میان
آزادم
و می توانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست
جولان دهم
- در بین این دو خط -
و کیست که نداند پس ازآن تصادف،"آن اتفاق زرد" چه دردی را و چه رنجی را تحمل می کرد،و خم به ابرو نمی آورد." یک روز در میان" دیالیز و دیالیز و دیالیز و...
تو می توانی؟
من
سال های سال مردم
تا این که یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
همه ی این ها را گفتم که بگویم انجمن یک حامی جدی را از دست داد. امکان نداشت هر وقت که می دیدمش سراغی از انجمن نگیرد، و سراغ دوستی را که اصلا ندیده بودش.علیرضا نوری !
یادم نمیرود روزی را که علیرضا نوری بهترین بهانه شد که پس از مدت ها قیصر بزرگ را ببینم و مهمتر این که تنها با او و درباره ی شعر صحبت کنم. چند روز قبل از این دیدار علیرضا نوری دفترچه ای از شعرهایش را به من داد که آن را تقدیم کرده بود به قیصر، و قرار شد کارها را برای قیصر ببرم.
اول اینکه آن روز ها خانواده ی امین پور تازه به محل ما آمده بودند و هنوز چندان از گیر و دار اسباب کشی خارج نشده بودند. با این اوصاف وقتی مادرم آدرس دقیق را به من داد تاکید کرد که داخل نرو ، و امانتی را همان جلوی در تحویل بده و برگرد. نتیجه ی این تاکید آن شد که دو ساعتی خدمتش بودم -البته با اصرار قیصر- ، یادم نمیرود وقتی شعرها را گرفت آن قدر مشتاقانه و با دقت غرق در مطالعه شد که چایمان یخ کرد.آن شب بعد از خواندن و صحبتی طولانی در باره ی کارها اولین باری بود که نظر قیصر را در مورد کارهای خودم هم شنیدم، وگفت: «حالا که اومدیم نزدیک بیشتر بهمون سر بزن».
او گفت ولی نمی دانست و می دانست دلیل نیامدن من و امثال من ودوستان و دانشجویانش چیزی جدای دوری و نزدیکی بود، وآن هم حالش بود و حالش بود و حالش.اصلا مگر می شد کسی قیصر را ببیند و شیفته اش نشود؟ قیصر را ببیند و دوست نداشته باشد باز هم او را ببیند؟قیصر بزرگ بود،ساده و صمیمی و زلال مثل دریای جنوب و گرم و دوست داشتنی مثل جنوب .روحش شاد ویادش گرامی باد به برکت صلواتی بر محمد و آل محمد.
سفر ایستگاه
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام