یک غزل شاید...!
ساعت شش است، ساعت آغاز بی کسی
ساعات پر تردد پرواز کرکسی
که می نشیند و غزلی عاشقانه را
مز، مزه می کند و همان مزه ی گسی
را که من و تو و همه ی ما از آن پریم
تف می کند دوباره سوی صورت کسی
که چشم هاش پر شده از قطره های اشک
و فکر می کند به تمنای نارسی...