تبليغاتX
شعر
 
 
:: انجمن ادبی
 

 
 
 
 

 

مهتاب به روی دشت و صحرا مانده است

خشکی وعطش بر لب دریا مانده است

خورشید که نیست پس خدایا این نور...!

ـ خورشید به روی نیزه ها جا مانده است


از آینه ها سخن بگو ای دل من

با موج قدم بزن بگو... ای دل من

وقتی که به آب می رسی عاشق شو

از آن سر بی بدن بگو ای دل من


تقدیم به حضرت عباس

از دلهره خورشید به زردی افتاد

آب از غم تو به دوره گردی افتاد

وقتی که به آسمان نگاهی کردی

از دیده ی ابر اشک سردی افتاد

 

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و سوم دی 1386 | 12:13 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

بخوان اي مونسم با ما وفا كن

دمي بنشين و ما را مبتلا كن

دراين دنياي وانفسا دريغا !

بمان و عشق ما را برملا كن


سكوت چشمانت را به من ببخش

تمام حرف دلم را به تو مي بخشم

بيا

دوباره ورق بزن خيال مرا

كه بي تو حرف هاي دلم نا نوشته مي ماند .

                                                                     فائزه خوانساري

 

| لينک ثابت |  شنبه پانزدهم دی 1386 | 23:48 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

نخوانم غزل جز برایت بدان

نخواهم روم سوی دیگر بمان

تو را می نگارم به شکلی دگر

بمان تا دوباره بگیرم امان

تو را ای غریبه به باران بگو

به رویای من جان بده این زمان

من از دیدنت کوچ فصلی کنم

از این قلب ویرانه تا اسمان

به چشمان زیبای تو بی قسم

غزل خوان شعرم تویی بی گمان

غزل رنگ غربت گرفته ز ما

دلم را شکستی بیا ناگهان

                                                                                                  فائزه خوانساری

 

| لينک ثابت |  شنبه پانزدهم دی 1386 | 12:31 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

وقتی بهار آمد

پروانه ی خوشحال

وا کرد بالش را

که داشت صد ها خال

 

هر غنچه ی کوچک

او را صدا می کرد

پروانه بالش را

می بست و وا می کرد

 

فصل پر از شادی

در باغ و صحرا بود

پروانه ی زیبا

در بین گل ها بود

 

| لينک ثابت |  دوشنبه دهم دی 1386 | 16:47 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

یک غزل زمستانی از دوستی بزرگوار       مهدی طراوتی توانا

 

پیش از این ها بهار در گرو گذر از قامت زمستان بود

و زمستان حضور ملتهبش، مانده بر ساقه های عریان بود

 

سرد و غمبار و سهمگین و عبوس، شکل غمگین مرگ با خود داشت

لحظه های زمخت و زهر آلود که در اندیشه زمستان بود

 

پیش از این ها بهار فصلی بود غرق در وهم شاعرانه ی گل

پیش از این ها بهار هم حتی مانده در پیچ و تاب هذیان بود

 

نه شتابی برای تابیدن نه امیدی برای روییدن

که نه در اهتمام خورشید و نه در اندیشه درختان بود

 

حال وقتی بهار آمد و رفت فصلی از فصل ها ورق خورد  و

گل نشکفته دست شاعر ماند، باز انگار هم زمستان بود

 

یک خیابان حضور بی معنی، این همه  آدم پریشان و...

فصل فصل غریب هذیان و فصل تقویم های گریان بود

 

| لينک ثابت |  دوشنبه سوم دی 1386 | 20:0 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
:: لينک باکس
 

 
 
 

منوي اصلي
لينکهاي سريع

 
 
 
 
 
 
لوگوي ما
 
شعر

 
 
 

لوگوي دوستان

 
شعر