|
یک غزل زمستانی از دوستی بزرگوار مهدی طراوتی توانا
پیش از این ها بهار در گرو گذر از قامت زمستان بود
و زمستان حضور ملتهبش، مانده بر ساقه های عریان بود
سرد و غمبار و سهمگین و عبوس، شکل غمگین مرگ با خود داشت
لحظه های زمخت و زهر آلود که در اندیشه زمستان بود
پیش از این ها بهار فصلی بود غرق در وهم شاعرانه ی گل
پیش از این ها بهار هم حتی مانده در پیچ و تاب هذیان بود
نه شتابی برای تابیدن نه امیدی برای روییدن
که نه در اهتمام خورشید و نه در اندیشه درختان بود
حال وقتی بهار آمد و رفت فصلی از فصل ها ورق خورد و
گل نشکفته دست شاعر ماند، باز انگار هم زمستان بود
یک خیابان حضور بی معنی، این همه آدم پریشان و...
فصل فصل غریب هذیان و فصل تقویم های گریان بود |